بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘ماجرایی شده این رفیق ما’

تبلیغات با دل یا پوستر و بنر ؟

۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۹ دیدگاه

ماجرایی شده این رفیق ما / انتخاباتی

در ایام انتخابات دور اول مجلس نهم، من و رفیقم تو خیابان پیروزی مشغول پیاده روی بودیم. ما طرفدار جبهه پایداری بودیم و تو کیفمون هم چند تا بسته تبلیغاتی بود ولی پخش نمی کردیم.

آدمای زیادی تو پیاده رو مشغول رفت آمد بودن و رفیقم راجع بهشون با آهنگ می گفت: اینا به جبهه پایداری رأی میدن، از چشاشون معلومه.

بهش گفتم عجب تیکه بی نمکی بود. با این جنجال ها و تخریب ها، با این حجم سنگین تبلیغات جبهه متحد، با این بگیر و ببندها، بعیده ما بتونیم ده تا نماینده هم بفرستیم مجلس.

اینو که گفتم درجا ایستاد و یکی از اون چند تا بسته کوچیک “تراکت کف دستی” رو درآورد و رفت روی بلوک سیمانی لب جوب ایستاد.

همون لحظه تو ذهنم گذشت که الان دوباره این می خواد یه ماجرایی درست کنه، پاشم برم تا باز ما رو تو دردسر ننداخته.

 ولی امان از دل که اسیر رفاقته…

رفیق ما شروع کرد به فریاد زدن که:

آقایون و خانوم ها، از ته دلم میگم به اینا رأی بدین

جوونا، بیاین به اینا رأی بدین که درد جوونا رو می فهمن

آقایون و خانوم ها، از ته دلم میگم به اینا رأی بدین

بدو بدو بلیط مجانی فیلم انتخابات، جمعه اکران عمومی داره

آقایون و خانوم ها، از ته دلم میگم به اینا رأی بدین

تبلیغات پر رنگ و لعاب نمی خوایم، بیاین به “ساده ها” رأی بدین

آقایون و خانوم ها، از ته دلم میگم به اینا رأی بدین

محافظه کار خسته نمی خوایم، به عمار انقلابی رأی بدین

آقایون و خانوم ها، از ته دلم میگم به اینا رأی بدین

….

خلاصه به صورت آنلاین شعار تولید می کرد و هر جا که کم میاورد می گفت: “از ته دلم میگم به اینا رأی بدین”

یک ربع اول فقط نیگاهش می کردم. حتی برای اینکه ضایع نشم، رفتم یه دونه تراکت ازش گرفتم که معلوم نباشه من با این دیوونه رفیقم. (البته صادقانه بگم از کارش خوشم اومده بود ولی غرورم اجازه نمی داد برم پیشش)

یه سری آدما، دو سه دقیقه می ایستادن تا حرف هاش رو گوش بدن؛ بعد یه دونه تراکت می گرفتن و با حالت تعجب محل رو ترک می کردن. یه عده هم می خندیدن و یه چیزی زیر لب می گفتن ولی یه تراکت می گرفتن. یه عده هم که معمولا سن بالاها بودن از همون دور یه غری می زدن و می رفتن. یه عده هم مسخره اش می کردن و می رفتن. یه چند نفر هم موندن که باهاش صحبت کنن.

توی کمتر از ۱۵ دقیقه یک بسته دویست تایی رو تموم کرد.

تموم که شد، اومد از من بسته دوم رو بگیره که بهش گفتم، مردم حساب این کارا چیه؟ آبرو برامون نذاشتی. ندیدی ملت داشتن بهت می خندیدن، آخه خجالت نمی کشی، نصف عمرت رو با این مسخره بازی ها می گذرونی.

بهم گفت: نگرفتی؟!

گفتم: چی رو

گفت: حرف از تخریب و تبلیغ رقیب زدی، من بهت اثبات کردم که آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند. تو مردم رو نمی شناسی. مردم دنبال صداقت هستن.

عمرا اگه “جبهه متحد” ده تا آدم مثل من و تو داشته باشه که از آبروشون برای هدف شون خرج کنن. ولی ما هزاران جوان این شکلی داریم. یادت نیست سالن سیدالشهدا…

بهش گفتم: پیام اخلاقی به من نده، حرف کلیشه ای هم تحویلم نده، مرتیکه دردسرساز. بده به من اون بسته رو، خودت یکی دیگه بردار!

اون چهار – پنج نفری که ایستاده بودن هم می خواستن با ما بحث کنن که بهشون گفتیم. فعلا وقت بحث نیست، اگه پایه هستین؛ بسم الله

دو تا از اون ها هم از این بسته ها گرفتن. شدیم چهار نفر.

کنار پیاده رو، چهار نفره، دیوونه خونه درست کردیم و داد می زدیم: آقایون و خانوم ها، از ته دلم میگم به اینا رأی بدین….

*

لینک مرتبط:

ماجرایی شده این رفیق ما (ماجراهای قبلی)

گفتمان با پوستر تبلیغاتی ایجاد نمی شود!

فیلترمان کنید، پایداری هزینه دارد، ملالی نیست

دروغ شاخدار بادامچیان: تبلیغات بسیارکمتر جبهه متحد نسبت به پایداری !

طرح / پایداری همیشه جواب می دهد

مظلومیت یعنی: گروه محصولی، منحرفین، مصباحیون، تندروها، وکیل الدوله‌ها و …

موج دوم خالص سازی و جبهه ی پایداری

در پاسخ به ادعای سایت جهان / گفتمان سوم تیر، ارزش پایداری را دارد

*

شاه عبدالعظیم نطلبیده، مراده!

۲۳ فروردین ۱۳۹۱ ۱۳ دیدگاه

ماجرایی شده این رفیق ما

تو ایستگاه متروی میرداماد، من و رفیقم سوار قطار شدیم. کمی شلوغ بود و عده ای سرپا ایستاده بودن.

تو همون نگاه اول یک پیرزن نورانی و تسبیح به دست و کوچولو توجه ما رو جلب کرد که سرپاایستاده بود. پیرزن داشت بلند بلند با موبایل می گفت: مادرجان من راه افتادم انشاالله سه ربع دیگه، حضرت عبدالعظیم هستم، رسیدم زنگ می زنم که هماهنگ کنیم.

بله، پیرزن نورانی ما که یه بند ذکر می گفت داشت می رفت شاه عبدالعظیم زیارت.

رفیقم تا متوجه ماجرا شد، دست به کار شد که یه جایی جور کنه تا پیرزن بشینه. چون مترو هر ایستگاه شلوغ تر میشه و حداقل ۴۰ دقیقه هم تا ایستگاه شهرری راهه.

خلاصه یه نگاهی انداخت دید پنج تا جوون و با “مدل مو و لباس مد روزشمال تهران” کنار هم نشستن و دارن به پیرزنه نگاه می کنن ولی از جاشون تکون نمی خورن!

بهشون گفت جوونا یکی تون پا میشین این مادرمون بشینه، خدا خیرتون بده.

من هم باهاش همراهی کردم و گفتم: لطفا یکی تون پاشین، دوماد شین ایشالا

اون جوونا زل زل تو چشای ما نگاه می کردند و از جاشون تکون نخوردن. دوباره خواهش کردیم؛ دیدیم نه انگاری فایده نداره.

چند نفر دیگه که سرپا بودن گفتن: عجب اوضاعیه ها، خجالت نمی کشین! این پیرزن با این وضع اش سرپا ایستاده و شما نشستین. جوونای این دوره زمونه…

مترو

این عکس تزئینی است؛ فکر کنم یه بار این صحنه رو تو رؤیاهام دیدم

یکی از اون جوونا برگشت و گفت: خب برا چی پاشم؟ من زودتر اومدم، خستم، وقتی می بینه مترو شلوغه، چرا سوار میشه، اگه بنا باشه برا پیرمرد و پیرزن ها از جام پا شم که هیچ وقت نباید بشینم.

رفیق ما گفت: عجب! برای بزرگترها بلند شو تا وقتی پیر شدی، جوونا برات بلند بشن.

جوونه گفت: برو بابا، کو تا پیری…

رفیق ما گفت: این پیرزن به گردن شما حق داره ها

جوونه گفت: چه حقی داره، چرت می گی ها!

رفیق ما گفت: مادرجان یه دعا کن برای این جوونا

پیرزنه همین جوری که ذکر می گفت، گفت: خدایا همه جوونا رو عاقبت به خیر کن

پشت بند دعای پیرزن، رفیق ما گفت: دیدی؟ دعات کرد؛ الان به گردنت حق داره

جوونه گفت: خب من هم دعاش می کنم، خدایا ایشون رو ببر بهشت، نهر عسل، آمیییین

خلاصه وقتی مردم دیدن اوضاع این جوری شده، چند نفر پاشدن تا پیرزن قصه ی ما بشینه

ولی حالا این رفیق ما قاطی کرد و جو گیر شد.

یعنی من اصلا از کارای این رفیق مون سر درنمیارم؛ توی یک عالم دیگه سیر می کنه…

رفیق ما گفت: نمی خواد از جاتون تکون بخورین، خودم برای مادرم صندلی درست می کنم، می برمش شاه عبدالعظیم، تحویل بچه اش می دم. الان دیگه مسئله ی غیرته!

کوله پشتی خودش و کیف من رو گذاشت روی هم دیگه و باهاش یه صندلی نرم ساخت و گذاشتش یه گوشه. “پیرزن” که دیگه “مادرمون” شده بود رفت روی صندلی نرم نشست و رفیقم هم رفت کنارش روی زمین نشست.

حرم شاه عبدالعظیم - شهرری

ملت داشتن به کارای اینا با کنجکاوی نگاه می کردن (مخصوصا اون جوونا). من هم تو ذهنم با خودم می گفتم:

خب قرار بود ما ایستگاه دروازه دولت پیاده بشیم و خط رو عوض کنیم ولی الان فکر کنم باید بریم شهرری! اوه چقدر کار دارم؛ الان کیفم شده صندلی اون پیرزن؛ کلید خونه تو کیفه…

من هم با شناختی که از این رفیقمون داشتم؛ دیدم دیگه چاره ای نیست. رفتم کنار رفیقم و مادرمون نشستم روی زمین (شلوارم هم سفید بود! فکر کن)

همینجوری سه تایی با هم حرف می زدیم. رفیقم از خاطرات زیارت کربلاش می گفت و مادرمون از داماد شهیدش…

خلاصه رفتیم سه تایی شاه عبدالعظیم، زیارت. مادرمون رو تحویل دخترش که یک زن میانسال بود دادیم. باور کنید پیرزن به اندازه دو تا مفاتیح دعامون کرد!

به محض اینکه من و رفیقم تنها شدیم، یخه اش رو گرفتم که مرد حسابی، هزارتا کار و بار دارم، این چه کارایی می کنی تو، من غلط کنم که دیگه با تو همسفر و همراه بشم؛ آخه تو مخت چی می گذره، دیوانه…

رفیقم هم با همون “خونسردی رواعصاب” همیشگی اش گفت: شاه عبدالعظیمِ نطلبیده، مراده؛ بیا بریم بستنی بخوریم، مهمون من!

 *

لینک مرتبط:

ماجرایی شده این رفیق ما (مطالب قبلی)

متروی تهران و ترویج فرهنگ زشت در جامعه

*

بیا بزن تو دهنم، تا نزدم تو دهنت

۱۵ بهمن ۱۳۹۰ ۷ دیدگاه

اول این عکس رو نگاه کنید

 برد ساختمان - توهین

نوشته: بی عرضگی و بی لیاقتی چقدر، یک دستگیره جهت در پارکینگ درست نمی کنند. مرگ بر حرام خور

حدس می زنید این مطلب رو کی و برای چی نوشته و در کجا گذاشته؟

خب پس بگذارید کمی توضیح بدهم.

این رفیق ما که معرف حضور انورتان هست، مدتی مدیر ساختمان بود. بنده خدا سعی می کرد به خوبی از عهده وظایفش بربیاد. تا اینکه یه روز جمعه که منزل نبودن، دستگیره درب پارکینگ، می شکنه.

صبح شنبه می ره سر کارش و شب برمی گرده که ناگهان یک دست نوشته در “برد ساختمان”، توجه اش رو جلب می کنه.

بله همین تصویر بالایی رو در برد ساختمان می بینه. یکی از همسایگان محترم این مطلب را روی یه تیکه کاغذ نوشته و از لای شیشه، به زور انداخته تو برد.

خلاصه میره چک می کنه، می بینه بله، دستگیره پارکینگ شکسته.

دستگیره رو درست می کنه و دائما به این فکر بوده که جواب این توهین رو باید چجوری بده.

بعد از چن روز رفتم سمت خونه این رفیق ما که خبری ازش بگیرم، ببینم زنده است هنوز…

دیدم روی در و دیوار، راه پله، برد و همه جا زده:

 بیا بزن تو دهنم، تا نزدم تو دهنت

نوشته: بیا بزن تو دهنم، تا نزدم تو دهنت؛ با تشکر – مدیر ساختمان

رفتم ازش پرسیدم قضیه این چیه، برام توضیح داد و گفت و گفت.

بهش گفتم خب الان این کار تو چه معنی داره؟

جواب داد: این استراتژی ماست! ترس را در وجودش نهادینه کردم!

من که درست نفهمیدم این رفیق ما دنبال چی بوده، اما این ماجرا برای من چند تا نکته‌ی جالب داشت. فقط کافیست این ماجرای ساده را در سطح کلان‌تر تعمیم بدهید تا متوجه شوید که کار از کجا می لنگد.

* چرا ما که در ظاهر اینقدر به هم احترام می گذاریم، به محض اینکه صاحب یک رسانه می‌شویم، سعی می کنیم همدیگر را تخریب کنیم.

* این بنده خدا، رسانه‌ی در اختیارش، یک برد ساختمان بوده است و مخاطبین او، ساکنین یک ساختمان، حال تصور کنید اگر کسی با این اخلاقیات، صاحب خبرگزاری باشد، چه می کند؟!

* چرا یک مسئله‌ی حاشیه ای و بدون سند و مدرک، باعث چنین تهمت سنگینی به یک نفر می شود؟

* تجربه مدیریت یک ساختمان ۱۵ واحدی، برای ما اثبات می کند که چرا مدیریت کشور در سطح سازمان های کلان اینقدر مشکل دارد.

* باور کنید در ساختمان ۱۵ واحدی خودمان، چند تا گروه و چند تا لابی داریم. عده‌ای هستند که به عده ای دیگر تهمت “دزدی” می‌زنند. عده ای هستند که به حرف هیچ مدیری با هیچ شیوه‌ای گوش نمی دهند و کار خودشان را می کنند. عده‌ای هستند که با همه دعوا دارند. عده ای هستند که…

و این ماجرا همچنان ادامه دارد….

*

لینک مرتبط:

ماجرایی شده این رفیق ما (مطالب قبلی)

*

رژ لبات رو دوست دارم !

کنار خیابان ایستاده بودیم منتظر تاکسی. یک تاکسی سمند زرد نگه داشت که روی صندلی های عقبش یه “زن و شوهر” یا شایدم یه “خواهر و برادر” یا هر چیز دیگه نشسته بودن.

رفیقم عقب نشست و من هم صندلی جلو نشستم.

این آقا و خانوم رفتار متعادلی داشتن و تقریباً مطمئن شدیم که زن و شوهر هستند. خب اصلا به ما چه…

ولی خانوم به شدت آرایش کرده بود و حسابی سعی در نمایان تر شدن زیبایی های زنانه خود داشت. خلاصه نگم دیگه….

کسی با کسی صحبت نمی کرد تا اینکه یهو این رفیق ما رو کرد به خانومه گفت: رژ لبات رو دوست دارم خلاقیت توش می بینیم ولی به رژگونه ات نمیاد!!!!!

رژ لب / زن شوهر دار بی حجاب

یه لحظه همه داشتیم هم رو نیگاه می کردیم، من رفیقم رو، شوهره خانومش رو، خانومه خودش رو تو آینه ماشین نیگاه می کرد، راننده هم من رو نیگاه می کرد و رفیقم هم به شوهره.

نفهمیدم چی شد که دیدم شوهره نعره ای زد و یخه ی رفیق ما رو گرفت که بی ناموس…

راننده هم دید داره شر درست میشه، زد کنار و گفت همه تون پیاده شین زودتر، حوصله دردسر ندارم.

رفیق ما در حالی که یخه اش در دست شوهر اون خانومه بود در ماشین رو باز کرد و اومد پایین. من هم سریع پیاده شدم رفتم جداشون کنم.

شوهره داد می زد بی ناموس ….. مگه خودت ناموس نداری چشت به ناموس مردمه و …

رفیق ما هم با کمال آرامش به چشمای شوهره نیگاه می کرد و هیچی نمی گفت و بعد از چند دقیقه فقط این جمله گفت: ببین داداش، خانوم شما برای من آرایش کرده، من هم نظرم رو راجع به آرایشش گفتم. اگه برای شما بخواد آرایش کنه این کار رو توی خونه انجام میده نه جلوی چشمای ملت.

بعد از اتمام افاضات رفیق ما، شوهره یخه‌ی رفیق ما رو ول کرد و یه نیگاه به خانومش انداخت و رفت سمت پیاده رو.

خانومش هم دو تا فحش بووووق به رفیق ما داد و رفت دنبال شوهرش.

و من تمام این لحظات هیچی نگفتم و هنوز هم که هنوزه نفهمیدم این رفیق ما چجور آدمیه.

باور کنید ماجرایی شده این رفیق ما

*

لینک مرتبط:

ماجرایی شده این رفیق ما (مطالب قبلی)

*

آی چه حالی میده این فحش…

۲۳ آبان ۱۳۹۰ ۱۲ دیدگاه

 با رفیقم تلفنی صحبت می کردم، از هر دری سخنی بود.

 به اینجا رسیدیم که رفیقم گفت تلفن خونشون چند روزه قطع شده

می گفت چند بار زنگ زدم “۱۷″ ؛ “اعلام خرابی تلفن” فایده نداشته

مخابرات هم هیچکی جواب درست نمیده و همه به هم دارن پاسکاری می کنن

شروع کرد و  چهار تا فحش آبدار به سر تا پای مخابرات نثار کرد

منم دیگه جو گرفت؛ شروع به همدردی با رفیقم کردم و سرتاپای مخابرات و مملکت رو یه حالی دادم

گفتم اینا موقع پول گرفتن که خوب همکاری می کنن و هزار تا روش برای پرداخت قبض اختراع کردن

اگه قبض رو هم پرداخت نکنی ، سریع تلفن رو قطع می کنن

وقت دریافت پول و اضافه کردن قیمت ها، همه پاسخگو هستن و کارها درست انجام میشه

حالا که خط شما دچار مشکل شده و نیاز به دردسر و فرستادن مأمور و سیم کشی دوباره داره، کسی گوشش بدهکار نیست

گفتم اینا همشون همینطوری هستن، از وقتی مثلاً مخابرات خصوصی شده، به جای اینکه وضع بهتر بشه، بدتر هم شده؛ یه عده گرگ اون بالا نشستن و دارن پول ملت رو می چاپن

خلاصه یکی رفیقم می گفت و یکی هم من می گفتم

بعد از چند روز قطعی تلفن و پیگیری، بالاخره رفیقم مجبور شد پاشه بره اداره مخابرات، بخش نظارت؛

رفته با کلی سرو صدا و گله که این چه وضعیتیه

مأمور نظارت به رفیق ما گفته شماره و آدرس تون رو اعلام کنید، بعد با تطبیق این آدرس با آدرسی که در سیستم ثبت شده متوجه شد که صاحب خونه، شماره پلاک رو اشتباه داده و مأمور مخابرات دو بار اومده و آدرس رو پیدا نکرده

خلاصه رفیقمون بار دوم با تلفن خونشون با من تماس گرفت و گفت که کلی شرمنده ی اون مأمور نظارت شدم. این همه بهشون بد و بیراه گفتم آخرش فهمیدم مشکل از صاحب خونه بوده! نهایتا برای بار سوم مأمور مخابرات اومده و سیم کشی رو که به خاطر بارندگی اخیر خراب شده بود رو درست کرده.

حالا من داشتم به اون همه بد و بیراهی که نثار مخابرات و مملکت نمودم فکر می کردم

——————————-

امام علی: داوری با گمان برای افراد مورد اطمینان، دور از عدالت است. (نهج البلاغه، حکمت ۲۲۰)

——————————-

گاهی باید نهج البلاغه رو مرور کرد

پ.ن:

البته باید این رو در پایان اضافه کنم که بیان این خاطره به معنی تأیید عملکرد شرکت مخابرات و چشم پوشی از ضعف ها و خدمات ناقص اون نیست.

چیه فک کردی ماشینت شیکه، با فرهنگی

۱ آبان ۱۳۹۰ ۱۰ دیدگاه

با رفیقم می خواستیم از خیابون رد بشیم

مث آدم کنار خیابون ایستادیم تا چراغ قرمز بشه

یعنی چراغ ماشین ها قرمز؛ چراغ عابر سبز

خیابون چندان شلوغ نبود

تو این ۴۰ ثانیه کلی ملت بدون توجه به چراغ از خیابون رد شدن

ولی من و رفیقم مث آدم ایستادیم

چون یه اعتقادی داریم:
اعتقاد داریم وقتی چراغ برای عبور ماشین سبزه، هم از نظر قانونی نباید رد شد و هم از نظر شرعی اگه رد بشیم هر ترمزی که برای ما گرفته میشه؛ به اندازه استهلاک یک ترمز حق الناس به گردن مون میفته

حالا شما تعداد ترمزهای این چنینی رو در طول عمر بشمرین!

خلاصه داشتم می گفتم
بله
من و رفیقم مث آدم ایستادیم تا چراغ قرمز بشه

چراغ ماشین ها که قرمز شد و چراغ عابر سبز شد، حرکت کردیم

وسطای خیابون رو خط عابر که داشتیم می رفتیم، یه ماشین باکلاس (اسمش رو بلد نیستم!) تا کمر امومده بود رو خط عابر

خب اومدم اونطرف تا از کنار ماشین رد بشم که یهو دیدم رفیقم رفت رو کاپوت

دقیقا همون مسیر مستقیمش رو ادامه داد و رفت رو کاپوت؛ چند قدم رو کاپوت راه رفت و از اون طرف اومد پایین

راننده ماشین که یه مرد میانسال خیلی شیک بود (کت و شلوار، کروات، عینک دودی) انگاری شکه شده بود هیچی نمی گفت و فقط راه رفتن رفیق ما رو بالای کاپوت ماشینش تماشا می کرد.

رفیقمون وقتی از رو کاپوت اومد پایین، یه سلامی به من کرد و برگشت با صدای بلند به راننده گفت:

چیه فک کردی ماشینت شیکه، با فرهنگی

وقتی دارم جدی حرف می زنم، چرا می خندی؟

سلام

بهش زنگ زدم دارم جدی حرف می زنم، اما داره می خنده!

بهش گفتم وقتی دارم جدی صحبت می کنم، چرا می خندی؟

گفت: اِ… اینا که گفتی جدی بود؟!

با خودم گفتم: ببین داری واسه کی، واسه چی، فسفر می سوزونی و تحلیل می کنی

گوشیو قطع کردم

دوباره زنگ زد گفت: من داشتم به یه چیز دیگه می خندیدم، اصلا گوش نمی کردم چی می گی تو

با خودم گفتم: وقتی دارم با یکی جدی صحبت می کنم، به حرف من بخنده بهتره یا اینکه اصلا گوش نکنه؟